معماری امروز و مرگ بادبادک‌ها ۱۳۹۷-۶-۱۹ ۰۵:۳۳:۲۶ +۰۰:۰۰

معماری امروز و مرگ بادبادک‌ها

آن روزها، باد که می آمد، در را می گشودم و  در چشم تماشاگر خدا از کنار خورشیدی که همیشه بالای سر بام ما بود و  در میان عطر گل های باغچه به حیاط می آمد، آرام  و آهسته، آن طور که گزندی بر بال های نازک کاغذی باد بادکم نخورد، او را با خود به بیرون از خانه می آوردم.

باد بادکی که شب ها از شیشه ی مسدود پنجره ی اتاقم ، تنهایی ماه را لمس می کرد…

به کوچه می رفتم، آن جا که نه ماشین بود، نه آدم و نه بنا

آنجا که در نگاه من سرچشمه ی رویش بود…

جایی که گمنامی نمناک علف حس می شد و آبی پاک آسمان

کاج های بلند، زاغ های سیاه، آن جا که بادبادک می خواست…

آن بالاها، سرزمین رویاها، زیرسایه ی آسمان آبی شهر، بی مرز، پر از سکوت، سرشار از لمس فضا،

آن سان که بادبادکم به آسمان می رفت، من معنای زیبایی را حس می نمودم، تجربه ی عمیق لحظه های پاک، احساس تعلق به مکان در حریم زمان. حسی در میانه ی گذشته و آینده ام، پرتو زیبایی بادبادک در آسمان مرا سرشار از خوشی می کرد. با بادبادک آن بالاها ، روی ابرها خانه ای ساختیم، با پنجره هایی پر از برگ،

درش راهی به خورشید

و بامش سرشار از سخاوت باران…

بادبادک هرچه بالاتر می رفت سنگین تر می شد، در مصاحبت آفتاب وسعت می یافت .گویی دانایی در رگ هایش ریشه می دواند، حسی که در سال های درس و قلم و کتاب نیافتم و من نگران دوری او ،از خود.

سال ها گذشت بزرگ شدم و دنیایم از بادبادک دورتر ، تهی بودگی ملال آوری را حس می نمودم. از خانه ی ما نیز آفتاب رخت بربست جایش نمای قیرگونی همسایه هویدا شد، جایی برای تنفس ما نمانده بود چه برسد به بادبادک که سرشار بود از انشعاب طبیعت.

بادبادک هرچه می گذشت جایش تنگ تر می شد! همیشه فکر می کردم بابادکم رشد می کند حالی! ابعاد دنیای واقعی ما کوچک می شد.

در عصر خشک و بی حال صنعت گرفتار شدیم، همچون بادبادک در اتاقم خود را در جهان اسیر یافتم، روزهای فسرده ی تلخ با نام مستعار مدرن موجی دلفریب از ساخت و سازهای بی هویت کارت پستالی وارد شهرها نمود. بوی کاهگل ، صدای داروگ و سوسو ی کهکشان راه شیری از شهر رخت بر بست. تراکت های بی معنا ، نورهای خسته و هیاهوی شهری به جای ماند…

در اندیشه ی فردا سرشار بودیم و تهی از کهن الگوها.

ابهت نمایش تمثیلی عصر صنعت، طبیعت را در ناخودآگاه بادبادک هم پنهان نمود.

در شهر آهنی ما دیگر بوی آدم به مشام نمی رسید.

آسمان نیز در حباب خیالی خویش، جایی برای پرواز بادبادک نداشت.

آسمان ما چون شمعی نیمه جان شعله نمی افروخت، هرچه به جست و جو شتافتم، تعبیر عاشقانه ی حیات را از حیاط خانه مان ندیدم.

باغ بی برگی ، اینجا جوانه زد و رگ پنهان تنهایی در بطن خانه جاری شد.

همسایگان ما، سنگ ها و رنگ هایی شدند که حتی سایه هاشان چون شبحی عظیم بر هم دهن کجی می کردند.

سال هاست دیگر پردنده ای به بنا انس نمی گیرد، گویی آن ها هم معمارانه می نگرند…

کفش هایم دیگر از لفظ زمین خاطره نداشت و پشت دیوار خانه ی ما تنها خواب سنگین زندگانی حس می شد.

خبری از باد، شاخه ی پیچک رقصان ، بوی نان گندم و آواز قطرات باران بر قلب ناودان نبود.

ما ماندیم و خاطره ی جرثقیل هایی که بی تنفس آسمان، زمین ،باد و خاک را می بلعند.

اتاقم به ناگاه کدر شد و در تاریکی ژرف زندگی بابادکم به فراموشی سپرده شد.

زمان در من معانی خاص زندگی را آشکار نمود و من تفاوت گذشته و آینده را لمس می نمودم. بزرگ شدم، معمار شدم و نگاه بابادک هر روز متفاوت تر…

و من هر از چندگاه یاد آن سال ها می افتم.

که بادبادک آبی بلند آسمان را نشانم می داد و اکنون که آسمان ما نه آبی است نه بلند و جایگزینش آسمان خراش های بلند پیدا شدند. چه نام برازنده ای آسمان خراش،

شاید هم خنجره آسمان،

آسمان کور کن،

شبیخون پرمدعا،

بلایی که از زمین بر آسمان هجوم آورد…

گهگاه می اندیشم خدا چه صبور است درختانش خالصانه و با اراده ی او سر بر آسمان بلند نمودند اما این آسمان خراش های ساخته ی دست بشر، چقدر شبیه لوبیای سحر آمیز داستان های کودکی مان هستند.

آری من  در جست و جوی هویت معماری درخویش بودم ، هویتی که  در کودکی ام نطفه داشت. انسان از طبیعت سربلند می کند، زاده طبیعت است و به طبیعت باز می گردد. و معمای همان دلبستگی ناب آدم ها به طبیعت در بهترین و زیباترین حالت است.

بناها در میان خیال و واقعیت شکل می یابند و من هم واقعیت را دیدم هم با خیال بادبادکم شهری برای خود ساختم.

حس می کنم بادبادک من آدم کمی نبود… شاید او هم معمار بود. او مرا با خود به ماوراء می برد و از خواب عمیق دنیا می رهاند.

مرا شیفته ی نفس معماری، ساختن و کمال نمود و من از درون محور در معماری بودم، لذت می بردم، به شوق می آمدم.

آری کار ما امروز ما

جست و جوی بعد پنهان علایق و دلبستگی دیرینمان و تلاش برای بهبود آن است

تصاویر گذشته در ما زنده اند و باید بهترین را در خود بجوییم.

شاید بادبادک من هم نمرده

شاید بتوان او را در همان قایقی که سپهری به آب انداخت تا دور شود

یا در دل ماهی تنها که دچار آبی بی کران است یافت

و شاید او جایی خود را با مدرنیته همگام نمود.

همیشه دلم می خواست بنایی بسازم که وقتی نگاهش می کنی هزاران بادبادک از آن بر پرواز درآید

دختر کوچک همسایه با بادبادکی در دستان کوچک به اورانوس می رفت…

چقدر شبیه به کودکی من بود…

(بخشی از مجموعه ی بادبادک – نقدی بر معماری امروز)